تبليغاتX
روشن تر از خاموشی
دوستان خوبم ضمن تبریک سال نو می خواهم به عنوان عیدی براتون  از زندگی استاد مسلم آواز

شهرام ناظری بنویسم که امیدوارم از اون استفاده کنید و  من رو  ازنظرات سازنده ی خودتون بی نصیب

نکنید

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 22:46  توسط الهه | 
-اگر قدر ثانیه های بدون بازگشت را می دانستند واز قله های باشکوه موفقیت چیزی شنیده بودند 

هیچ گاه....برای در چاله مانده چاه را توصیف نمی کردند.

-تورا به دادگاه خواهم کشید...شاید به حبس ابد محکوم شوی !جزئیات جنایتت معلوم نیست اما

اثر انگشتت را...روی قلبی شکسته یافته ام!!!

-چوب کبریت های نیمه سوخته وچشم هایی...درحسرت دوباره دیدنت.به امتحانش می ارزید ولی ای

کاش قصه های زمان کودکی براساس واقعیت بود!!!

-انگار روزی دیگر فرا رسیده است.اگر چشم هایت گشوده شده اند واگر می توانی صادقانه لبخند بزنی

بدان که خداوند... هنوز عاشق توست!!!

-هرشب ستاره ی دنباله داری به خانه ات می فرستم هرروز شبدر چهار برگی در کفش هایت می گذارم

هر لحظه برایت دعا می خوانم.تا زمانی ایمان بیاوری...که هیچ آرزویی محال نیست!!!

-فاصله برای عاشق همیشه تلخ است.چه  ۸۰۰کیلومتر باشد و چه ۸متر .این را از چشم های خیس

سربازی فهمیدم که از بالای برجک دید بانی...به معشوقه اش می نگریست!!!

-نمی دانم چرا اینگونه است؟وقتی نگاه عاشق کسی به توست می بینی اما دلت بسته به مهر

دیگری ست بی اعتنا می گذری و عاشقانه به کسی می نگری... که دلش پیش تو نیست!!!

-همیشه به خودت تنها به خودت اطمینان داشته باش ودر هنگام مشکلات به آسمان نگاه کن

چرا که معمولا اطرافت خالی از دوستانی می شود که تا دیروز...به پای رفاقت جان می دادند!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 21:32  توسط الهه | 
کوچه ها در گذراومدن تو

خونه ها منتظر در زدن تو

 لحظه ی اومدنت خیلی عزیزه

 آسمون ستاره پیش پات می ریزه

تو که باشی زندگیها غرق نورند

نمازا وروزه ها پر از حضورند

سفره ی خالی دیگه معنی نداره

 بی پر وبالی دیگه معنی نداره

 آسمون تو دست ماست وقتی تو باشی

 زمین آزاد و رهاس وقتی تو باشی

حافظم گفته((مسیحا نفسی))تو

یه روزی به داد دلها می رسی تو

 مث خورشیدی ودنیا با تو روشن

 گل نرگسی وچشما باتو روشن

فصل تازه! ای بهار تا همیشه!

میشه پر گل بشه عالم با تو میشه

 سهیل محمودی

 عزیزان ادب دوستم اگر به شعر های این شاعر فرزانه علاقه مندی دارید می تونید بانظراتتون
اعلام کنید تا کار ها ی بیشتر وزیبا تری از ایشون رو براتون بذارم

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 17:19  توسط الهه | 
روزگاريست که کس را به کسي ياري نيست    جزدل آزاري ونيرنگ ورياکاري نيست
هرچه غم بود به دوش دل مردم شد            گوييا قسمت ما غير گران باري نيست

سلام عرض مي کنم خدمت همه ي دوستان ادب پرورم واميدوارم در اين دوران سخت امتحانات الهي
روزگار بر وفق مرادتون باشه.اين روزها کم يا زياد ازاتفاقاتي که ميفته همه خبر دارند خيلي يا خودشون
رو به بي خيالي ميزنن وازبين بردن آدم هارو باعث افتخار وسرافرازيشون مي دونن وعده ي زيادي هم در
تلاشند شايد بتونن گوشه اي از اين فاجعه رو جبران کنن.روزگار سختي پيش رو داريم وبه عقيده ي من
دوره ي آخرالزمان کم کم داره خودشو به همه نشون مي ده وخيلي از نشانه هاي که در کتابهاي ديني
نوشته شده اتفاق افتاده.دنيا چه خبره؟؟آدما به جون هم افتادن معلوم نيست به خاطر چي يه مشت انسان بي گناه ديگر رو مي کشند ((به قول شاعر:به دنبال چه مي گردي که حيراني, خرد گم کرده اي شايد نمي داني))خلاصه که اميدوارم خداوند مهربان به ما رحم کنه و هرچه سريعترصاحب زمان رو برسونه تا هرچه زودترريشه ي ظلم وفساد انسان ها از روي زمين کنده بشه و همه ي ظالمان از جمله اسرائيل و آمريکا از صفحه روزگار محو بشن

در آخرمي خوام يه شعر از شاعر و خواننده مورد علاقه ام هماي براتون بذارم که اميدوارم خوشتون بياد البته بايد اين رو هم بگم که ايشون اين شعر رو در کنسرت ملاقات با دوزخيان همراه با گروه شون(گروه مستان)اجرا کردند که مثل هميشه عالي بودند

 
من از جهاني دگرم
ساقي از اين عالم واهي رهايم کن رهايم کن
نمي خواهم در اين عالم بمانم
بيا ازاين تن آلوده وغمگين جدايم کن جدايم کن
تو را اينجا به صد ها رنگ مي جويند
تو را با حيله و نيرنگ مي جويند
تو را با نيزه ها در جنگ مي جويند
تو را اينجا به گرد سنگ مي جويند
تو جان مي بخشي و اينجا
به فتواي تو مي گيرند جان از ما
نمي دانم کيم من
آدمم روحم خدايم يا که شيطانم
تو با خودآشنايم کن
اگر روح خداوندي دميده در لبان آدم و حواست
پس اي مردم خدا اينجاست
خدا در قلب انسانهاست
به خود آي !
تا که دريابي خدا در خويشتن پيدا ست
هماي ازدست اين عالم
پر پرواز خود بگشود و در خورشيد و آتش سوخت
 خداوندا بسوزانم همايم کن

سعيد جعفرزاده (هماي)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 22:13  توسط الهه | 
حضرت ابراهیم (ع)بسیار مهمان نواز ومیهمان دوست بود.روزی یک پیرمرد مجوسی در مسیر راه خود به خانه حضرت ابراهیم آمد تا میهان او شود.حضرت ابراهیم به او فرمود:اگر دین حنیف مرا بپذیری وخدا پرست شوی تو را می پذیرم وگرنه تو را میهمان نخواهم کرد پیر مرد از آنجا رفت.خداوند به حضرت ابراهیم وحی فرمود:ای ابراهیم!تو به مجوسی گفتی اگر خدا پرست نشودحق ندارد میهمان تو شود واز غذایت بخورد در حالی که هفتاد سال است ما به او غذا وروزی می دهیم.حضرت ابراهیم از کرده خود پشیمان شد و به دنبال مجوسی حرکت کرد وپس از جستجوی فراوان او را یافت وبا کمال احترام او را به خانه خود آورد وپذیرایی کرد.مجوسی دلیل کار اورا پرسید پس حضرت ابراهیم موضوع وحی خدا را برای آن مرد بازگو کرد.پیرمرد گفت:آیا به راستی خداوند این گونه بر من لطف می نماید!حال که چنین است دین خودت را برمن عرضه کن وبدین ترتیب موحد شد!!


آیه 19سوره ی شورا:خدا را به بندگان لطف و محبت بسیار است و هرکه را بخواهد روزی می دهد...

((برگرفته از کتاب اندرز ها وحکایات))


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 22:55  توسط الهه | 

1- آنهايي كه وقتي هستند، هستند وقتي كه نيستند هم نيستند. حضور عمده آدم‌ها مبتني بر فيزيك است. تنها با لمس ابعاد جسماني آنهاست كه قابل فهم مي‌شوند بنابراين اينان تنها هويت جسمي دارند.

 

2- آناني كه وقتي هستند، نيستند وقتي كه نيستند هم نيستند(مردگاني متحرك در جهان، خودفروختگاني كه هويتشان را به ازاي چيزي فاني واگذاشته‌اند. بي‌شخصيت‌اند و بي‌اعتبار، هرگز به چشم نمي‌آيند، مرده و زنده‌شان يكي است).

 

3- آنهايي كه وقتي هستند، هستند وقتي كه نيستند هم هستند (آدم‌هاي معتبر و باشخصيت، كساني كه در بودنشان سرشار از حضورند ودر نبودشان هم تاثير خود را مي‌گذارند كساني كه همواره در خاطر ما مي‌مانند، دوستشان داريم و برايشان ارزش قائليم

 

4- آنهايي كه وقتي هستند، نيستند وقتي كه نيستند، هستند (شگفت‌انگيز‌ترين آدم‌ها. در زمان بودنشان چنان قدرتمند و باشكوهند كه ما نمي‌توانيم حضورشان را دريابيم اما وقتي كه از پيش ما مي‌روند نرم‌نرم و آهسته آهسته درك مي‌كنيم . باز مي‌شناسيم، مي‌فهميم كه آنان چه بودند. چه مي‌گفتند و چه مي‌خواستند. ما هميشه عاشق اين آدم‌ها هستيم. هزار حرف داريم برايشان اما وقتي در برابرشان قرار مي‌گيريم، گويي قفل بر زبانمان مي‌زنند. اختيار از ما سلب مي‌شود. سكوت مي‌كنيم و غرق در حضور آنان مست مي‌شويم و درست در زماني كه مي‌روند يادمان مي‌آيد كه چه حرف‌ها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اينها در زندگي هر كدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد

با تشکر از وبلاگ خلوتکده تنهایی

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 0:11  توسط الهه | 
دوستای خوبم بازم سلام.نمی دونم چرا توی این چند وقت حال هوام باشعر ساز گارتره وفقط شعرکه نظرم رو به خودش جلب می کنه اما شعری که می خوام ابن بار براتون بزارم یه کم با بقیه فرق داره این شعر از یه دختر خانوم به اسم نجمه زارع است که به رحمت خدا رفته از همه ی اونایی که این شعر رو میخونن خواهش میکنم برای شادی روحش صلوات بفرستند ونظر شون رو درباره شعر بگن

دوساعتی که به اندازه دوسال گذشت

تمام عمر من انگار در خیال گذشت

ـ ببند پنجره ها را که کو چه ناامن است...

نسیم آمدو نشیند وبی خیال گذشت

درست روی همین صندلی تو رادیدم

نگاه خیره ی تو...لحظه ای که لال گذشت

چه ساعتی ست ببخشید؟...ساده بود اما

چه ها که از دل تو با همین سوال گذشت...

گذشت و رفت وبه تو فکر می کنم ـ تنهاـ

دو ساعتی که به اندازه ی دو سال  گذشت

بازم ممنون از همراهی تون وامیدوارم که خوشتون اومده باشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 23:4  توسط الهه | 
اي غايب از نظربه خدامي سپارمت
جانم بسوختي وبه جان دوست دارمت
تا دامن کفن نکشم زير پاي خاک
باور مکن که دست زدامن دارمت
محراب ابروان بنما تا سحرگهي
دست دعا برآرم ودر گردن آرمت
گر بايدم شدن سوي هاروت بابلي
صد گونه جادويي کنم تا بيارمت
خواهم که پيش ميرمت اي بي وفا طبيب
بيمار باز پرس که در انتظارمت
صدجوي آب بسته ام ازديده درکنار
بربوي تخم مهر که دردل بکارمت
حافظ شراب وشاهد ورندي نه وضع توست
في الجمله ميکني وفرو مي گذارمت


سلام عرض ميکنم خدمت همه ي دوستاي ادب پرور وباصفام بايد منو ببخشيد
بخاطر اين مدت زمان طولاني که نبودم همون طور که همه تون مي دونيد امتحانات مجال
نمي دن که به کار هاي ديگرت بپردازي در هر حال اميدوارم که حال همه تون خوب باشه و روزگار بر وفق مرادتون وهمچنين اميدوارم از اين غزل زيبايي که از حضرت حافظ گذاشتم خوشتون بياد پاينده وپيروز باشيد

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 20:25  توسط الهه | 
در مدح مولا:
ای گرامی والد و اعمام ومام         وی وصی احمد واول امام
ساطر وحی وکلام کردگار             مطلع در حول واحوال مدار
سطر ها را کلهم سر لوحه ای      سالک گم کرده ره را دوحه ای
حامی اسلام و علام الهدی         در مصلی کرده سائل را رها
مکر اعدادر عدم آری همی          درع داده در گروی درهمی
در سما کرده معلا اصل را           در سمک طی کرده راه وصل را
عالم آرا مهر وماه اهل دل           درحصول مدعا ما را مدل
در مسائل هادی هر سائلی        در دعاوی مصلح و هم عادلی
در رائل عمده املا کرده ای           سد راه مکراعدا کرده ای
داوری کرده حد احکام را             وارسی کرده حدود عام را
هر دمی صدها گره وا کرده ای     درددل ها را مداوا کرده ای
هادی ومهدی صدها گمرهی       در همه اسرارعالم آگهی
مدح اوگردد اهم کارها                سطر ها در لوحه ها طو مارها

شهادت مولی الموحدین رو به همه دوستان گلم تسلیت میگم وامیدوارم راز و نیاز هاتون مقبول در گاه حق باشه.منتظر نظرات سازنده تون هستم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 17:12  توسط الهه | 

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت.اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تامرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند…!پياده ‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني باسنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود.
 رهگذررو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"

دروازه‌بان: "روز به خير، اينجا بهشت است."

- "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم."

دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "مي‌توانيد وارد شويد و هر چقدر دلتان مي‌خواهد بنوشيد."

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. ازنگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود وصورتش را با كلاهي پوشانده بود،
 احتمالأ خوابيده بود.

مسافر گفت: " روز بخير!"

مرد با سرش جواب داد.

- ما خيلي تشنه‌ايم . من، اسبم و سگم.

مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيدبنوشيد.مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرونشاندند.مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

- بهشت!

- بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود! "

-  كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند!!! چون تمام آنهايي كه حاضرندبهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا
 مي‌مانند...

بخشي از كتاب "شيطان و دوشيزه پريم "  اثر پائولو كوئيلو


+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 7:6  توسط الهه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
اشک هایم را روی نامه ای عاشقانه
باقطره چکان جعل می کردم!
خاطرم آمد:
شاید دلتنگ خنده هایم باشی.
ببخش اگر این روزها...
عشق باگریستن اثبات میشود!!!

من الهه هستم وبه ادبیات وموسیقی سنتی ایران زمین علاقه ی زیادی دارم وامیدوارم که از مطالبی که در این وبلاگ قرار داده می شه استفاده کنیدو لذت ببرید.وهمچنین با نظرات سازنده تون به پیشرفت سطح وبلاگ کمک کنید

نوشته های پیشین
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
پیوندها
با خاموش ترین نجوا
بی مقدمه در زندگی مجازی
مرز عشق
وبلاگ یک دانشجوی الکترونیک
پوریا وپریسا
دنیای سنگی
خلوتکده تنهایی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM